ميرزا محمد حيدر دوغلات
335
تاريخ رشيدى ( فارسي )
شربت شهادت را كه ياس از حيات باشد در كام اميد خان ، شاهى بيگ خان خواهد فرو ريخت و هر چه از آن باقى ماند به من لاجرعه خواهد نوشانيد . اكنون تو را به خدا سپارش مىنمايم . اگر چه همراهى تو مرا از جان شيرينتر است اما مىترسم كه تو را شاهى بيگ خان به من همراه مؤيد نگرداند . براى ابقاى ذات و طول حيات تو ، زهر مهاجرت تو را به نقد مىبايدم چشيد . تو نيز به مرارت مفارقت ، همين نماى . مصراع « 1 » : صبر تلخ است ولى ميوه شيرين دارد . ولى همان انگار كه پدر مردن ، همه فرزندان را ميراث است . تو نيز به آن ميراث رسيدى و اگر مرغ جانم از دام قصد شاهى بيگ خان خلاصى يابد ، به ديدار يكديگر مسرور خواهيم شد . چون استاد تو ، حافظ ميرم ، مرد صالح فقير است و با مردم ما هيچكس آشنايى ندارد اگر مرا واقعه دست دهد با مشاورت نيكو خواهان من ، در باب تو فكرى تقديم تواند نمود . مع هذا كوچ او نيز در خراسان است . مدت يك سال شد كه به سبب همراهى ما ، جدا مىگردد . حافظ به من رود ، 140 تو را به مولانا محمد مىسپارم . زنهار كه در همه ابواب ، سخن او را لازم الاستماع دانى . وى خليفه 141 من است و پدر او استاد و معلم من است . ابا عن جد ، مرسوم اجداد او همين بوده . « 2 » از زمان تولد الى غايت به من همراز و جليس و هم صحبت و انيس من بوده است و از وى اميد مىدارم كه به روز حدوث بلايا دست در دامن فكر تو زند و تو را در تحت ( 141 پ ) ذيل امنيت تواند رساند . و از مقوله و نصايح ، درّ چندى را در سلك مصلحت انديشى منسلك ساخته در گوش هوش من گوشوار گردانيد . متوجه ملازمت شاهى بيگ خان گشت . در آن اوان شاهى بيگ خان ، كلات 142 را محاصره داشت . در ظاهر پدرم را به نظر اشفاق منظور گردانيده به مسارعت رخصت ارزانى داشت كه به هرات رود . چون به هرات رسيد متعاقب كس فرستاد پدرم را در خراسان و سلطان محمود خان را با فرزندان در خجند شهيد ساخت . سلطان محمود خان را در مزار قطب الحق و الدين « 3 » شيخ مصلح الدين خجندى
--> ( 1 ) . نگ : - مصراع . ( 2 ) . نگ : - ابا . . . بوده . ( 3 ) . نگ : - قطب . . . الدين .